عطر زندگی بانو سین :)

عطر زندگی بانو سین :)

میان تمام تلاطم های این زندگی فقط همین بس که میدانم

هستی . . .

همیشه . . .

همین جا . . .

درست در کنار من !♡♡خدای مهربانم♡♡


انتَ القَویُ وَ انا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ الَّا القَویُ

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آبان ۹۷، ۰۱:۵۰ - دخـترکــِ بـی قـلـب :(
    ممنونم
  • ۱۳ آبان ۹۷، ۰۱:۳۵ - دخـترکــِ بـی قـلـب :(
    🌷

۱۶ مطلب با موضوع «دوسداشتنیام:)» ثبت شده است

مامانم اینا رفتن مشهد....

امشب که رفته بودن حرم,زنگ زدن...

نگاه کردم و دعا کردم...

اینم اسکرین شاتی که فقط و فقط برای شما گرفتم که بگم بیادتون بودم...ببخشید اگه بسیاار کم کیفیته عکس...مشکل از نت بود که خیلی ضعیف بود...

خیلی دلم پیش مامان ایناست چون امسال تابستون خیلی دوسداشتم قبل از اینکه بیام ,بتونم برم که جور نشد ولی دلمو به این راضی کردم که تابستون,وقتی برگشتم ایران,حتماا میرم...

  • soolin :)

 

 

این ویسو مامانم برام فرستاده...زمانی که داشتم بهش گوش میدادم تو بدترین شرایط روحیم بودم...اولش حس کردم زیاد جالب نیس ولی بعد از 2 دیقه از گریه کردن ساکت شدم و فقطط گوش دادم...دوبار...سه بار....حسابی بهم ارامش داد.پشنهاد میدم تا اخرش گوش کنید.

  • soolin :)

امروز نزدیکای ظهر مامانم بهم خبر داد که الا خانم(دخترخاله جان) عجله کرده و امروز صبح,خواب شیرین صبحگاهی رو بر خاله ی من حرام کرده...

از ظهر که عکسش بهم تلگرام شده,تاحالا 100 دفه نگاهش کردم و قربونش رفتمو نازش کردم...

حتی تازه  با خالم  تصویری  تماس گرفتم و کلییی باهم صحبت کردیم و الاخانم رو دیدم که بیدار شده بود و مشغول تامل کردن تو دنیای اطرافش بود....

واااای از همین الان ذوق اون موقعی رو دارم که بتونم بغلش کنم و بچلونمش...تا اون موقع کلییی راهه ولی خب خیلی حس و حالمو عوض کرد و کلیی انرژی گرفتم از دیدن روی ماهش...توت فرنگیه منheart

امیدوارم از این روز به بعد,زندگی روی بهتری به خالم و شوهرش نشون بده....اگه تا حالا هرخصومتی بوده,از همین لحظه پودر بشه بره تا ابرا و سر و کله ی غم و ناراحتی,تو زندگیشون پیدا نشه...

  • soolin :)

درسته که قول دادم در اولین فرصتی که دسترسی پیدا کردم به نت,حتما پست بذارم ولی خب نشد,با عرض شرمندگی واقعا نشد زودتر پست بذارم...

الان,فقط به همین تک کلمه ی خوبم,بسنده میکنم...

از روزی که وارد اینجا شدم تا به الان خیلیی اتفاقات متفاوتی افتاده....میدونید وقتی یادشون میوفتم میگم وای بره دیگه برنگرده اون روزا...

ولی خب بازم قراره  مثل همیشه ,چشمهامو روی دوست نداشنی ها ببندم و یه نصف عمیق بکشم و اروم تو دلم بگم,همه چیز به موقعش حل میشه...حوصله میکنم و صبر...چون مطمئنم هیچ چیز تو دنیا اونقدر سخت نیست که نگذره...

  • soolin :)

سلام دوستان...

امید که حالتون خوب باشه..

منکه یه عدد سین هستم که الان 4 ورزه سرما خورده و سرشار از استرس....

مهمان هم پشت مهمهان میاد برای خداحافظی..

نگاه ها و لبخند های عمیق که بوی خداحافظی میده و از بس این لحظه از اطرافیان تکرار شده که برام عادی شده....

هی چمدونمو میکشم میبینم وسیله هاش زیاده...پوووفف

خب میخواستم بگم تا درودی دیگر بدرود...چون 19 ام پرواز دارم....

خیالتون راحت....هروقت لپتابم به اینترنت متصل شد,سریعاا پست میذارم...

اوقاتتون خوش باشه انشاالله...

 

  • soolin :)

تصمیم گرفتم از ادمای دوسداشتنی که تو مسیر زندگیم قرار میگیرن,از دید خودم یه چیزایی بنویسم تحت عنوان ادم دوستداشتنی=lovely peaple

اولین نفری که دلم میخواد درموردش بنویسم,مشاورمه.

من بهش میگم گل یاس من....

البته که تا اخلاق من درست درمون دستش بیاد یکم دلخوری پیش اومد ولی در کل روابط خیلییی خوبی باهم داشتیم....

روزایی که من با ایشون در ارتباط بودمو هیچوقت یادم نمیره....همشون ریز به ریز و مو به مو جلو چشمامه....

یه ادم فوق العاده با انرزی,مصمم و جدی توی کارش....

ادم فوق العاده باهوش که در عین جدی بودن,مهربون بود...

خیلییی دوسش دارم خیلییی...

بهم یاد داد که اعتماد بنفسمو در هر شرایطی از زندگیم,بالا نگه دارم و از دست ندمش...

بهم یاد داد که زندگی ارزش غصه خوردن و استرس زیادی رو نداره...هرچیزی به اندازش خوبه....بیشتر که بشه میشه اسیب....

بهم یاد داد حتی اگه خدایی نکرده بدترین اتفاق هم تو زندگیم افتاد,نباااید ناامید بشم چون زندگی کوتاهتر اون چیزیه که ما ادما فکرشو میکنم...نشه که یه موقعی به هوش بیایم که  ببینیم عههه خیلی دیر شده...

 

دومین ادم =کسی که خیلیی یهوی شد که برم پیشش تا ایشون دندونامو درست کنه.

یه ادم باهوش که روابط اجتماعیه فوق العاده بالایی داره....یعنی خانومش بهش برگشته گفته اگه جلوی شما یه سنگ بزارنااا میتونی باهاش ارتباط برقرار کنیlaugh(حالا سنگ منظورشون به یه چیزی که کلااا عکس العمل نشون نمیده هست یا ادمهایی که خیلی عذر میخوام بسیاااار عصا قورت داده و اخمو هستند!)

حالا چرا میگم باهوش؟چون خیلی سریع اخلاق ادما دستش میاد و متوجه میشه سبک اون ادم چجوریه....

خوش رو و با دقت کار میکنه و اذییت نمیکنه بیمارشو...

از همه مهتر اینه که من از امپول و وسایلشون خیلی میترسم ولی خیلی خوب میزنه و کار میکنه...(البته هیچوقت به هیچ دندون پزشکی نگفتم که چقد از وسایلشون وحشت دارم...)

این نکته خیلیی مهمه که منشیای خوبی داره که خیلی مودب و خوش برخورد هستن و بی اعصاب نیستن....

تو این چند مدتی که رفتم پیششون یاد گرفتم که

ادم باید روابط اجتماعیه خیلی بالا داشته باشه چون خیلی مواقع لازم میشه....

ادم باید دنبال هدفهاش تو زندگی بدوئه...

ادم باید عااشق کارش باشه...ایشون با اینکه سالها ی ساله که کار میکنه و نیاز مالی نداره اما بازهم کار میکنه چون عااشق کارشه.....

 و مهربون بودن ایشون....البته که خودم میدونم ادم مهربونیمwink ولی خب مهربونی ایشون اینجوریه که برای هرادمی هر کاری از دستش بربیاد انجام میده...مثلا دومین جلسه ای که من رفتم پیششون و وقتی فهمید که من میخوام برم فلان کشور, سریع همون روز تماس تصویری گرفت با یکی از بستگان نزدیکش که اونجا داره درس میخونه و ازش خواست که هرموقع رفتم و کمک خواستم کمکم کنه....حالا کاری نداریم که اخلاق من اینجوریه که تا اااخرین حدی که ممکنه,سعی میکنم مزاحم دیگران نشم ولی این حس انسان دوستانشونو دوست داشتم...

 

سومین ادم=دکتر پوست

دکتر پوستم خیلی جذاابه برام....از زمانی که وارد مطبش میشم اصلا کلاا همش فکرم میره به سمت موفقیتهاش...

سن زیادی نداره هااا ولی خب پوست سبزه ای داره و عینکش کمی سنشو بیشتر از اونچه که هست نشون میده...خوشتیپ و مودب....دقیق و سریع...

انقد دقتش زیاده که قشنگ یادشه که دفه ی پیش مشکلت چی بود و الان چیشدی واینا چون ادم تنبلی نیست و سریع همه چیزو تو کامپیوترش یادداشت میکنه...

ادم پر تلاشیه چون با اینکه سن زیادی نداره ولی تو کارش بسییار موفقه و استاد دانشگاه هم هست...

همیشه اراسته....

با حوصله هم هست چون به حرفات گوش میده و کامل بیماریتو برات تشریح میکنه....عصا قورت داده نیس و خوش برخورده...

دیگه چیز زیادی ازش نمیدونم واقعیتش ولی اینا چیزاییه کمی نیس....

همینا کافیه برای اینکه ادم از مدل دیگران الگو برداری کنه برای موفقیت....

همیشه سعی میکنم ادمای موفق دور و برم رو کنکاش کنم تا یه چیز هرچند کوچولو ازشون یادبگیرم.....

این نکته رو باید بهش اشاره کنم=تورو خدا یوخت از نوشته ی من این تصور براتون بوجود نیاد که هرکی تو کارش موفقه,پس خوشبخت ترین ادمه روی زمینه,نه,دلیل موفقیت رو میشه حتی از یه خانمی که بچهای باشخصیت و خوب تربیت کرده هم الگو برداری کرد,یا پدری که تونسته به ادمای اطرافش درست زندگی کردن رو یاد بده و....خیلیهای دیگه....ولی میخوام بگم موفقیت هم میتونه تو درس باشه هم تو زندگی هم تو خیلی چیزای دیگه....

حالا دلیل اینچیزایی که من نوشتم اینه که همشونو تک به تک یادم بمونه....گاهی اوقات انقد مشغول زندگی و سختگیریهاش میشیم که فاکتورهای مهم زندگی کردنو یادمون میره...

*احتمالا از این قبیل پستها میذارم باز...الان دیگه تایم ندارم بخاطر همین پست میبندمش همینجا.

 

عکاس عکس=سین (انگار مثلا چقد مهمه حالاlaugh)

 

 

  • soolin :)

اوایل مهر,دختر خالم دنیا میاد....

دیشب تولد پسر داییم بود...رفته بودیم خونه ی داییم اینا,وقتی فهمیدم خالم خونه ی مامانبزرگم ایناس,تند و تند اومدم از پله ها پایین و رفتم محکمم بغلش کردم...بهم میگه اینجور محکم بغلم میکنی در دجه ی اول بچم تبدیل به لواشک شد,دوماا گریم میگیره هااا....

گفتم خاااله دلت تنگ شد گوشیتو بردار و زنگ بزن,گریه نکنیااااا,میگه مگه مییشه؟؟عهه

دستمو گذاشتم روشکمش دیدم اووو چه فوتبالی بازی میکنه دخترخاله جان...laughheart

خالم گرد شده حسابی,دیگه همش با حالت هن هن کنان  و پنگوئنی وار راه میره تفلکی...

  • soolin :)

به زمان رفتم نزدیک شدم اما خب ویزام هنوز نیومد...البته 5 شنبه که داشتم با بچها صحبت میکردم متئجه شدم ویزای خییلیاا نیومده ولی کلا جای نگرانی نیس و میاد دیگه.دیر و زود داره خلاصه...

اعصاب درست درمون ندارم کلا...امروز به بهانه های مختلف اشکم دراومد....

راستی دیروز بارون اومده بود,ساعت 11 شب,اونم چه باروونی...ببینید:

 

  

راستیی یه اتفاق مزخرفی امروز برام افتاد.داشتم بالپ تابم کار میکردم که یهو هوس کردم بستنیه اب شدمو بردارم بخورم که چشمتون روز بد نبنه ریییخت رو کیبورد لپ تابم و الان حروف enter ,پ و گ خیلی سخت تایپ میکنن و از طرفی نمیدونم چطور تمیزشون کنم.خیلیی ناراختممم...خواهشا کمک کنید..crying

*:یعنی,خوشم میاد هیچکی برنگشت بهم غلطهای تایپیمو گوشزد کنه....چرا اخه؟laughخب یکم حواستونو جمع کنید...منکه هیییچ...(ایکون دست جلوی صورت از فرط خجالت,حالا همچین خجالت هم نداره خب خیلیی خسته بودم)

  • soolin :)

n سال پیش,این روز,ساعت 8 صبح به دنیا اومدم....

الانم انقد خستم انقد خستم که نگووو....اصن دیشب که مهمان داشتیم و اینا و دیر خوابیدم...امروزم کله سحر بیدار شدم که همه جارو سامان بدم و غذا درست کنم چون دوستم میخواست به مناسبت تولدم بیاد خونمون....بعدشم ساعت 5 باهم کلاس داشتیم و رفتیم کلاس تاااا 8 ونیم....الان خواستم یه پست کوچولو بذارم و برم بخوابم...دارم میمیرم از خستگی...

دلژین باانوو,خیلییییی نبودت حس میشه...crying

رضی جااان,من فدااای محبتت عزیزمممkiss

 

 

  • soolin :)

دلژین جان لواشک درست کرد و دل من به اب و تاب افتاد این شد که رفتم 2 مدل لواشک زدم...laugh

یکی با الو قرمز و لیمو که یه کووچولو به تلخی میزنه چون گوشت لیمو رو انداخته بودم توش ولی تلخیش زیااد نیست چون لیموعه خیلیی کوچولو بود...

یکی دیگه هم زدم که با هلو و 3 قاشق رب انار و الوچه ترش...

هردوشون عاالی..

عکسو فقط نیگا میکنیااا دلت غش میکنه براش..

 

بعد اینکه 5 شنبه رفتیم دریاا....

اولش خیلیی گرم بود ولی بعد غروب افتاب یکم بهتر بود....هوا افتضااح شرجیه...ااه....دنپاییمو دراوردم که یه چیکه موج بزنه بهش حداقل خنک شم ولی  اب دریاا انقد گرررم بود...

جاتون خالی...

این عکسو برای اون دوستانی گرفتم که مثه خودم عاااشق دریا هستن...

 

 

  • soolin :)