عطر زندگی بانو سین :)

عطر زندگی بانو سین :)

میان تمام تلاطم های این زندگی فقط همین بس که میدانم

هستی . . .

همیشه . . .

همین جا . . .

درست در کنار من !♡♡خدای مهربانم♡♡


انتَ القَویُ وَ انا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ الَّا القَویُ

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آبان ۹۷، ۰۱:۵۰ - دخـترکــِ بـی قـلـب :(
    ممنونم
  • ۱۳ آبان ۹۷، ۰۱:۳۵ - دخـترکــِ بـی قـلـب :(
    🌷

۳۸ مطلب با موضوع «روزمره هام:)» ثبت شده است

3 ماه پیش,دقیقا این روز یعنی 10 سپتامبر من وارد اینجا شدم....

3 ماه پر از کار و درس و سختی...

به جرئت میتونم بگم شخصیت یکم تغییر کرده...حالا دقیق با جزئیات یادم نمیاد ولی قطعا بعد از 1سال میشه درمورد این جزئیات نوشت...

امروز خب تعطیله همه جا ولی ما کلاس ریوییو داشتیم و فردا هم داریم...امروز صبح قبل از 8 اومدیم بیرون که بریم سوار مترو بشیم اونقد هوا سرد بود که دلمون میخواست این 2 دیقه پیاده روی تا ایستگاه مترو رو قل بخوریم و بریسیم بهش:دی. یعنی دقیقا دمای هوا در اون ساعت از روز,4 درجه بود!

برم یکم استراحت کنم و بشینم سر درسم...

کریسمس خیلی از بچها دارن میرن ایران ولی من نمیخوام برم و میخوام درس بخونم....

بچها شما چطورین؟چه خبر؟مشغول چه کاری هستید؟چرا بیان خلوته انقد؟؟!:(

 

  • soolin :)

نباید حساس بود....باید بیخیال و راحت بود....ولی بدجوری حساس و فکر و خیالیم...ولی خدایی از وقتی اومدم اینجا خیلی نسبت به قبلا,با حساسیت کمتر,زندگیمو میگذرونم...واقعا حساس بودن ادمو زودرنج و اسیب پذیر تر میکنه....خب من الان درمرحله از زندگیم نیستم که اسیب دیدن برام مهم نباشه...خلاصه که بیخیالی نسبت به غیر قابل پیشبینی پیش رفتنه زندگی,چیز بدی نیست...

از وقتی رفتم,باز درد گرفته,بیچاره تاحالا به من نمیگفت....ناراحتم براش ولی خب تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بگم خدایااا,نمیخوام مامانم از گردن درد اذییت بشه خب.:(

من و قلبم سعی میکنیم که دلمون کمتر تنگ بشه که انقد هی دلتنگیم زیادش نکنه و هی نخواد از کنار چشمم بریزه...

امروز داشتم به پستهای ابان ماه پارسال نگاه میکردم....یهو پرت شدم تو اون زمان....

الان خب,یکسال گذشته,میخوام بگم بنظرم هرچقد روبه جلو میریم,مسیر زندگی,ما رو وارد چالشهای اساسی تری میکنه و حال اینکه ما باتجربه تر و پخته تر از قبلانمون خواهیم بود....

  • soolin :)

دوز امیدواریم به زندگی خیلیی اومده پایین...

درعوض دلتنگیه لعنتی منو داره خفه میکنه...تو خواب....تو بیداری...موقع غذا خوردن....موقع درسخوندن...وقتی دارم راه میرم....همش همش دلتنگیمو دارم....و چقد عذابم میده این حالت....

دلتنگیه لعنتی چنگ زده به روحم...خدیااااا تحملمو بیشتر کن لطفا....

نیاز دارم به اینکه یه عالمه امید بهم تزریق بشه تا بتونم دوری و سختیه ی اینجارو تاب بیارم...

  • soolin :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۶ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۱
  • soolin :)

 

 

این ویسو مامانم برام فرستاده...زمانی که داشتم بهش گوش میدادم تو بدترین شرایط روحیم بودم...اولش حس کردم زیاد جالب نیس ولی بعد از 2 دیقه از گریه کردن ساکت شدم و فقطط گوش دادم...دوبار...سه بار....حسابی بهم ارامش داد.پشنهاد میدم تا اخرش گوش کنید.

  • soolin :)

به صین میگم,بعد ها هیچوقت با کسی همخونه نشو...(بعد تو دلم میگم چون هیچکی سکوت منو نداره چون بدخلقیهات زیاده در عین قلب مهربونی که داری ولی اصلااا زبون خوبی نداری و همش ازار میدی ادمو)

روزام همش با درس خوندن و سر کلاس نشستن و اندک غذاخوردن و خوابیدن میگذره....

سه هفته اس که اینجام ولی هنوز یه جای دیدنیشو به چشم ندیدم...یعنی کلا نرفتم که ببینم....چون معتقدم وقتی انبار انبار درس دارم که باید بخونم,حالا مگه در جاهای دیدنیو میبندن که من همین که رسیدم اینجا و هنوز تو درسام به حد خوبی که خودم دلم میخواد نرسیده پاشم برم اونجاهارو ببینم؟نه,یقیناا در اونجاهارو نمیبندن...

ولی خب صین با  من فرق داره کلا...با بچها اکثر شبا میره بیرون اما من یبار هم نرفتم...دلیل اصلیش اینه که درسم برام اولویت داره و دوم این که من کلا با اون جمع حال نمیکنم...بابا شب مست میکنن من بدم میاد اااه....چیه انقد جوگیر میشین وقتی میاین یه جا...indecision

دلم واسه یه لحظه بغل کردن خانوادم و بوسیدنشون یههه ذرهه شده....یعنی وقتی تصویرشونو تو گوشیم میبینم دلم میخواد گوشیمو محکم بغل کنم...

به مامانم میگم همش برام ویس بذار,بذار همش صداتو بشنوم,بذار حس کنم اینجایی...اون بیچاره هم همش برام ویس میذاره....یعنی صبحا که الارم گوشیم بیدارم میکنه اول از همه نت گوشیمو روشن میکنم که ویس مامانمو گوش کنم...یه انرژی خاصی بهم میده که حالمو خوب میکنه چون حس میکنم بالای سرم نشسته و داره باهام حرف میزنه...

  • soolin :)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۱
  • soolin :)

درسته که قول دادم در اولین فرصتی که دسترسی پیدا کردم به نت,حتما پست بذارم ولی خب نشد,با عرض شرمندگی واقعا نشد زودتر پست بذارم...

الان,فقط به همین تک کلمه ی خوبم,بسنده میکنم...

از روزی که وارد اینجا شدم تا به الان خیلیی اتفاقات متفاوتی افتاده....میدونید وقتی یادشون میوفتم میگم وای بره دیگه برنگرده اون روزا...

ولی خب بازم قراره  مثل همیشه ,چشمهامو روی دوست نداشنی ها ببندم و یه نصف عمیق بکشم و اروم تو دلم بگم,همه چیز به موقعش حل میشه...حوصله میکنم و صبر...چون مطمئنم هیچ چیز تو دنیا اونقدر سخت نیست که نگذره...

  • soolin :)

سلام دوستان...

امید که حالتون خوب باشه..

منکه یه عدد سین هستم که الان 4 ورزه سرما خورده و سرشار از استرس....

مهمان هم پشت مهمهان میاد برای خداحافظی..

نگاه ها و لبخند های عمیق که بوی خداحافظی میده و از بس این لحظه از اطرافیان تکرار شده که برام عادی شده....

هی چمدونمو میکشم میبینم وسیله هاش زیاده...پوووفف

خب میخواستم بگم تا درودی دیگر بدرود...چون 19 ام پرواز دارم....

خیالتون راحت....هروقت لپتابم به اینترنت متصل شد,سریعاا پست میذارم...

اوقاتتون خوش باشه انشاالله...

 

  • soolin :)

به زمان رفتم نزدیک شدم اما خب ویزام هنوز نیومد...البته 5 شنبه که داشتم با بچها صحبت میکردم متئجه شدم ویزای خییلیاا نیومده ولی کلا جای نگرانی نیس و میاد دیگه.دیر و زود داره خلاصه...

اعصاب درست درمون ندارم کلا...امروز به بهانه های مختلف اشکم دراومد....

راستی دیروز بارون اومده بود,ساعت 11 شب,اونم چه باروونی...ببینید:

 

  

راستیی یه اتفاق مزخرفی امروز برام افتاد.داشتم بالپ تابم کار میکردم که یهو هوس کردم بستنیه اب شدمو بردارم بخورم که چشمتون روز بد نبنه ریییخت رو کیبورد لپ تابم و الان حروف enter ,پ و گ خیلی سخت تایپ میکنن و از طرفی نمیدونم چطور تمیزشون کنم.خیلیی ناراختممم...خواهشا کمک کنید..crying

*:یعنی,خوشم میاد هیچکی برنگشت بهم غلطهای تایپیمو گوشزد کنه....چرا اخه؟laughخب یکم حواستونو جمع کنید...منکه هیییچ...(ایکون دست جلوی صورت از فرط خجالت,حالا همچین خجالت هم نداره خب خیلیی خسته بودم)

  • soolin :)