عطر زندگی بانو سین :)

عطر زندگی بانو سین :)

میان تمام تلاطم های این زندگی فقط همین بس که میدانم

هستی . . .

همیشه . . .

همین جا . . .

درست در کنار من !♡♡خدای مهربانم♡♡


انتَ القَویُ وَ انا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ الَّا القَویُ

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۲۲ مطلب با موضوع «روزمره هام:)» ثبت شده است

اگه بگم عاشق گلم  قطعا نمیتونید حد دوسداشتن منو درک کنید...

دوسدارم هر وقت که  از کنار گلفروشیه سر کوچه رد میشم,یه شاخه گل رز (حالا هر رنگی میخواد باشه یا حتی رنگارنگ هم باشه مشکلی نیست و) یا یه شاخه گل مریم از این گلفروشی که بنظرم گلهاش همیشه تازن , واسه خودم بخرم...

وقتی از کنار این گل فروشیه ردمیشمااا همش حس میکنم بوی زندگی میپیچه تو ریه هام ,بوی تازگی ,یه بوی خاص و دوستداشتنی....

هر دفه که دارم به این گلفروشی نزدیک میشم باخودم میگم  الان میرم تو مغازه,یه سلام بلند و بالا به اقای مغازه دار و گلهای دوستداشنیش عرض میکنم,بعد هم یه چرخ بزنمو گلای دور و برمو برانداز کنم..همون اولین گل رز یا مریمی که جلو چشمم هست بردارمش,با یه ژست خاصی بوش کنم و بعد از حساب کردن,سلانه سلانه رونه ی خونه بشم.گلدون خوشگلمو بیارم و گل رو بدازم توش,بذارمش رو اینه کنسول که عطر زندگیو تو خونمون بیشتر و بیشتر تر متشر کنه...

******************************************************

پنج شنبه عروسیه 2 تا دنتیست ها بود.من فامیل داماد بودم اما انگیزم برای رفتن به این عروسی فقط و فقط عروس بود...اخه چقد این ادم میتونه دوستداشتنی باشه؟اخه نباید قربونش رفت؟heart

خواهر عروس و همسرش بخاطر یه پروژه ی تحقیقاتی,اخیرا رفتن ایتالیا و تا کارشون تموم بشه مدت ها طول میکشه اما خب مشکل این بود که عروسیه خواهر اخریش که خیلیی دلش میخواست حضور داشته باشه نبود دیگه .اما یکی دیگه از خواهرای عروس با ایمو باهاش تماس گرفت و از بدو ورود عروس داماد تاااا رقص دوتایی و رقصای دیگه که ماها همه دورشون بودیمو داشت با ایمو میدید.عروس یه لحظه دستاشو گذاشت جلوی لبش و بوس فرستاد واسه خواهرش و کلی دوسداشتم و برام جاالب بود این قضیه .برای صین اینو تعریف کردم که خواهر عروس همه چیو داشت میدید و عروس کلییی براش میرقصید و اینا,بعد یهو بهم میگه: واااای نکنه وقتی ما رفتیم,یهو خواهرم ازدواج کنهههsurprise.بعد یهو سریع میگه نهههه حق نداره وقتی ایران نیستم ازدواج کنه...عه خب این اصلااا انصاف نیست.indecision

من فقط داشتم نگاش میکردم.چی بگم خب؟؟والااا

 

  • soolin :)

یه جمله نوشتم که حس کردم خیلی کلیشه ایه,بعد پاکش کردم.بدم میاد از حرفای کلیشه ای زدن.indecision

من زیاد نمینویسم چون درگیر کارهام و درسهامم و همچنین کشف کردن ادمی که قراره باهم به یه مقصدی برسیم.ولی عاشق اینجام و دوستای نازنینم.اگه تلگرام یا هرجای دیگه ای فیلتر بشه هییچ اهمیتی نداره ولی دوسدارم اینجا و شماها همیشه بمونید.عشق میکنم شماهارو میخونم.heart

نقاشیم همینجور نصفه نیمه کاره مونده و رمقم کم شده برای ادامش...انقد درگیریهای فکری زیادی دارم که...

ادل داره دااد میزنه تو گوشم و من یاد این میوفتم که دوستام میگفتن شبیه ادل هستم.جالب بود برام ولی زیاد هم شباهت نداریم.نمیدونم برچه اساسی اینو میگفتن...بگذریم..

  • soolin :)

ترکیب ناراحتی و عصبانیت خیلی حال بدیه...

حالیه که من بهش دچار شدم...

دلیلشم قابل توصیف نیست....

میدونی..

وقتی یه وسیله ی زیبا داشته باشی ولی یجاش یه نقصی داشته باشه...همیشه اون نقصه مثه یه خار عمیق تو چشمته که همیشه یادت میندازه اون نقص سرجاشه...یا حتی ممکنه گاهی اوقات از سر لج تو دلت بگی ای کاش اون چیز کمتر زیبا بود,بجاش بی عیب و نقص بود....اخه بی عیب و نقص بودن یک چیز خودش یک نوع زیبا بودنه....

 

 

 

  • soolin :)

سلام....

اندک اندک فروردین هم رسید و داره تموم میشه,اردیبهشت داره از راه میرسه....چقد روزا دارن سریع میگذرن...

امسال یه مسافرت کوتاه هم رفتیم.خوب بود.هوا عالی.خیلی خوش گذشت.جای همه ی دوستان خالی بود.

امروز رفتیم دنبال کارای گذرناممون...

میخونمتون ولی نمیدونم چرا حس نظر گذاشتن نداشتم.شرمنده.جبران میشه.

نکته ی خاصی مدنظرم نیست...و این گل دوستداشتنی هم تقدیم به شما دوستای گلم.heart

گل کوکب هستن ایشون=

  • soolin :)

سلام..

این روزا واقعا کار دارم در حالت بدوبدو هستم...همینطور درسمم میخونم...کتاب هم میخونم و یه کوچولو هم نقاش میکشم...

اما ایندفه خبری از نقاشی نیست چون وقت زیادی روش نذاشتم انشاالله بزودی عکس اونم میذارم.والا من درنظر داشتم که همراه با عیدی بدمش به دوستم ولی ظاهرا انقد سرم شلوغ بوده که نشد که زود کامل بشه و عیدی دوستمو امروز بهش دادم چون دیگه سال بعد همدیگه رو می بینیم و من دوسداشتم زودتر بدم عیدیشو.اما خب واقعا مشتاقم که نقاشیمو ادامه بدم و خوشگل شدنشو ببینم البته همش دارم مزاحم ایدا بانو میشم و ایشون لطف میکنن و برام  قدم به قدمشو توضیح میدن.خداروشکر که هستی و کمکم میکنی.heart

دراز گویی بسه,امروز بااینکه کلی کار داشتم و دارم ولی گفتم بیام یه سلامی عرض کنم که اگه نیام میوفته سال بعد و نمیخواستم اینجوری بشه.

سال 96 برام سال عجیبی بود...خیلی پیچیده بود...اصلا یکنواخت نبود و پر از کااار و درس و بدو بدو...

امیدوارم  سال بعد برای همممون سال فوق العاده ای باشه..

منم یه تصمیمای جدیدی گرفتم که انشاالله اگه خدابخواد و عملی بشه,یخورده خیالم از خیلی چیزا راحت میشه...

امیدوارم سال خوبی رو در کنار عزیزاتون داشته باشید...

الهی هیچ خانواده ای غم عزیزاشو نبینه...عید زمانیه که همه ی این نبودن هاا شدیدااا حس میشه و بغض اوره...

از خدا براتون کلیییی اتفاقا ی خوب ارزومندم...

امیدوارم لباتون همیشه به غنچه ی لبخند مزین باشه...

خودتونو دوست داشته باشید... و مواظب خودتون باشید دوستان..

این پست رو با یه متن کوچولو به پایان میرسونم...

 

 

اندک اندک می رسد اینک بهار
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، 
شاخه های شسته، باران خورده، پاک 
آسمان آبی و ابر سپید ، 
برگ های سبز بید، 
عطر نرگس، رقص باد، 
نغمه ی شوق پرستو های شاد، 
خلوت گرم کبوترهای مست... 
نرم نرمک می رسد اینک بهار، 
خوش به حال روزگار !   خوش به حال روزگار

 

  • soolin :)

خب,راستش من از این تریپ ناله و گریه زاری اصلا خوشم نمیاد,یا اینکه مثلا هی بیامو از حال خرابو انرژی تحلیل رفته و اینا صوبت کنم و اینکه از بس پست قبلیم شمارو متاثر کرد,بخاطر همین امروزتصمیم گرفتم همینجوری یه پست بذارم کههه,اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم...ولش میکنم.

ولی کلا من عاشقتونم.چون پیگیر حال ادم هستین ولی نه در جهت دخالت,بلکه درجهت کمک کردن به خوب شدن حالم.قربون همتونheart

والا من دیروز و پریروز اینا و کلا روزای قبل تر همش تو فکر این عزیزایی هستم که با هواپیما از تهران به یاسوج میخواستن برن ولی انگار کوه دنا سد راهشون شد و متاسفانه تهران رو به مقصد اون دنیا ترک کردن واین خیلییی برام ناراحت کننده اس.خدارحمتشون کنه و خدا به بازماندگانشون صبر بده.میخواستم تو این پست دلنوشته ی دکتر دانشی برای همسر و بچهاش که تو این هوایپیما بودو بذارم ولی پشیمون شدم چون خودم وقتی خودمش خیلیی متاثر شدم و ناراحت.

الانم گشتم و یه عکس خوب واسه این پست پیدا کردم....

 

یه توضیح بدم درمود این عکس و برم=این چای طبیعیه,علاوه بر اون نعنای تازه چیده شده ی حیاط انداختم توش,اصن محشره...همین.فعلاsmiley

یه چیز دیگه=از خدا میخوام دیگه از این حادثه های دوست نداشتنی برای مردممون و هموطنای دوستداشتنیم نیوفته.

  • soolin :)

گاهی وقتا به یه جایی میرسی که حس جلو رفتن نداری,عقب هم نمیتونی بری,اگه با تامل از کنار یه ایستگاهی رد شدی دیییییگهه محاااله دوباره بتونی برگردیاخه ماشین زندگی فقط به جلو حرکت میکنه!!....فقط باید ادامه بدی و ادامه بدی....

شاید یه ایستگاه مثه ایستگاه قبلی که ردش کردی در انتظار رسیدنت باشه....

شایدم اینجوری نباشه...

نمیدونم شایدم یه ایستگاهی وجود داشته باشه بعدااا هااا ,که خیلی خیلییی بهتر از همون ایستگاه اولیه که از کنارش رد شدی باشه...

خلاصه که من الان فقط دارم ادااامه میدم...

مضخرف ترین حس الانم, استرسمه....قشنگ داره خفم میکنه...

کی میخواد این استرسا کم بشه من نمیدونم...

از این سین نامنظم  درونم متنفرم....ولی نمیدونم چرا نمیتونه با این شرایط کنار بیاد....نمدونم چرا انقدر بچه بازی درمیاره...

سین درونم الان از دست خودش ناراحته و داره گریه میکنه....

همین.

 

>>هرچی گشتم عکسی پیدا نشد برای توصیف حال سین درون.<<

 

  • soolin :)

  

 

نسبت به تگرام,به بیان وابستگیه بیشتری دارم.البته تازه 1 ماهه که تلگرام نصب کردم ولی خب درکل بابیان بیشتر حال میکنم.smiley

هینجوری اومدم این گل تقدیم کنم و برم...(خیلی ناقابله ولی من این گل خیلی دوست دارم)heart

 

  • soolin :)

  • soolin :)

سلام..شب همگی بخیر..

قبل از پست نوشتن به یه نکته ی مهمی اشاره کنم.ببینید پستهای خصوصیم شدیدااااا خصوصیه.یعنی رمزشو فقط خودم دارم.

فردا 6امین روز کلاس ایلتسه.امروز 3امین جلسه ی کلاس مکالمه بود.دیگه الکی الکی عاشق زبان شدماااا..

ص:سین؟یه چیز بپرسم؟غذا درست کردن بلدی؟

من:ااره.

ص:خوبه.منم بلدم.از ظرف شستن بدم میااااد.

من:منم بدم میاد ولی خب هرموقع نوبتم بود میشورم.توهم همینکارو باید انجام بدی.

ص:نه.ظرف شستن ندوست.

من:حالا باهم کنار میایم!!!laugh

*دیشب مثه این خانومای خونه دار سبزی پاک نمودم.

*امشبم از کلاس اومدم.غذا که داشتیم,تا مامان اینا از بیرون بیاد سالاد درست کردم.

دیروز بعد کلاسم یکم از راهو پیاده رفتم.حس کردم روحم واقعا نیاز داره.تازه دل خوش کنک هم برای خودم خریدم.wink

همینجوری واسه خودم شروع کردم به نوشتن.هدف خاصی نداشتم,همینجوری خواستم یبار روزمره بنویسم.

  • soolin :)