عطر زندگی بانو سین :)

عطر زندگی بانو سین :)

میان تمام تلاطم های این زندگی فقط همین بس که میدانم

هستی . . .

همیشه . . .

همین جا . . .

درست در کنار من !♡♡خدای مهربانم♡♡


انتَ القَویُ وَ انا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ الَّا القَویُ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۶ تیر ۹۷، ۱۴:۲۰ - آقای صاد
    به به P:

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

28 خرداد 96 , من اینجا رو باز کردم....الان یکسال و دو روزه که من شما هارو دارم....خیلیی خوشحالم از اینکه شما ها رو دارم...yes

تو این مدت هرچند کوتاه,خیلی به این فضا علاقه مند شدم.چون شانس اشنا شدن با ادمایی رو داشتم که واقعا دوستداشتنی هستن(ینی هستین),خیلی اوقات هم از تجربیاتتون استفاده کردم,از هم صحبتی باشما لذت بردم و خلاصه که شانس اوردم شماهارو پیدا کردم و اینا..امیدوارم منم بتونم همونقدر و حتی بیشتر مفید واقع بشم....heart

دیروز میخواستم پست بذارم ولی یه سری اتفاق پیش اومد که نشد.دیگه الان نوشتم.

______________________________________________________________

فیلم خدمتکار دیدم...وچقدر دلم سوخت برای این سیاه پوستا...

 


______________________________________________________________

خب,الان حتما میپرسید که خب الان چه خبره که اینجور ازمون کمک خواستی؟باشه باشه الان میگم.

بچهاا ,یه چیز میگم,بهم نخندیناااا !!! هفته ی بعد تولد دوستمه و اصلااا چیز درست درمونی به ذهنم نمیرسه.خوااهش میشود یه ایده بدهید...اگه یه دونه هم نبود,2تا بود,دو دونه هم نبود,3 تا بود وغیره,بگین حتمااا.چون من در اسرع وقت باید یه هدیه درست درمون و ابرومند بخرم براش...پلییز هلپ می...blush

  • soolin :)

کلییی کار برای انجام دادن و درس برای خوندن دارم که وقتی بهشون فک میکنم,نمیشه به هیچکدوم اولویت داد از بسس همشون مهم اند...angry

این وسط من با یه الرژی و سرما خوردگی شدید زنده هستم...

واشر بینیمم خرابه و صدام عوض شده و سختمه حرف بزنم چون بنظرم صدام خنده دار شده و الرژی به اب و خاک و غذا و هرچی دلت بخواد...

ولی هنوز امید به زندگی دارم..laugh

نیم ساعته میخوام یه عکس اپلود کنم که متناسب با این پست باشه ولی اپلود نشد که نشد.بیان جان,تو را چه شده؟

  • soolin :)

امروز یه خوابی دیدم که 7 سال انتظارشو کشیده بودم....

لحظه ی اول تو خواب فقط اشکام میریخت پایین و میگفتم:7 سال منتظر بودم...منتظر بودم که بیای به خوابم...خیلی خوشحالم..خدایا شکرت..خدایا شکرت...

از مشکلاتم بهش گفتم...گفتم که چقد سرگردونم و استرس تمام زندگیمو گرفته...از تصمیمی که بعد از 5 ماه,به درست بودنش شک کردم از بس ترس منو احاطه کرده...همه ی این واقعیتهارو با گریه وبغض و اشکایی که امون نمیداد و همینجور میبارید,تو خواب ,بهش گفتم...

دستامو گرفت,یهو گفت:هیسس...همش حل میشه...

اخه من همش داشتم با حالت داد و ناله و گریه اینارو براش میگفتم...ولی حالت قاطع و مطمئنش منو ساکت کرد و همون لحظه یهو از خواب پریدم...شاید باور کردنی نباشه ولی از شدت خوشحالی,قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون و اشکام همینجور میریخت...کسی که کلیی قبولش داشتم و همیشه انتظار میکشیدم که بیاد بخوابم,بلکه یکم از دلتنگیم با دیدنش شسته بشه,خب طبیعتا خیلی خوشجالی داره دیگه...

*ترس داره وقتی بعد 5 ماه از تصمیمی که گرفتی,یکم پشیمون بشی..

دیگه واقعااا ترسیدم....دارم از ترس خفه میشم...خدایاااا منو این وسط....درست بین اسمون و زمین,نذاریااا....indecision

 

 

  • soolin :)