عطر زندگی بانو سین :)

عطر زندگی بانو سین :)

میان تمام تلاطم های این زندگی فقط همین بس که میدانم

هستی . . .

همیشه . . .

همین جا . . .

درست در کنار من !♡♡خدای مهربانم♡♡


انتَ القَویُ وَ انا الضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَّعیفُ الَّا القَویُ

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۰۹
    wish
آخرین نظرات

ااره خسته و بیحال و حوصله هم...

 گردنم درد میکنه و موقع درس خوندن اذییتم میکنه...

دیروز دنددون پزشکی بودم و دندونم هنوز هم بابت پرشدنش(اونم یه پر کردن سطحی و بی دردسر) عصبانیه و از من ارث پدرشو میخواد به گمانم:دی....

تازه از کلاس اومدم....

حسابی هم روحم و هم جسمم باتیریشون تموم شده...

ینی همش دارم به زوور خودمو میکشم و به کارام میرسمو درس میخونم ولی کااملا بی انگیزه طور...

ینی الان هرچقدم بشینم جمله های انگیزشی بخونمااا بیشتر خندم میگیره یا اینکه تهش هیچ عکس العملی نشون نمیدم چون اصلا حوصله ام هم باتریش تموم شده....:(

انقد بدم میاد از این حاالت...angry

 

 

  • soolin :)

n سال پیش,این روز,ساعت 8 صبح به دنیا اومدم....

الانم انقد خستم انقد خستم که نگووو....اصن دیشب که مهمان داشتیم و اینا و دیر خوابیدم...امروزم کله سحر بیدار شدم که همه جارو سامان بدم و غذا درست کنم چون دوستم میخواست به مناسبت تولدم بیاد خونمون....بعدشم ساعت 5 باهم کلاس داشتیم و رفتیم کلاس تاااا 8 ونیم....الان خواستم یه پست کوچولو بذارم و برم بخوابم...دارم میمیرم از خستگی...

دلژین باانوو,خیلییییی نبودت حس میشه...crying

رضی جااان,من فدااای محبتت عزیزمممkiss

 

 

  • soolin :)

دلژین جان لواشک درست کرد و دل من به اب و تاب افتاد این شد که رفتم 2 مدل لواشک زدم...laugh

یکی با الو قرمز و لیمو که یه کووچولو به تلخی میزنه چون گوشت لیمو رو انداخته بودم توش ولی تلخیش زیااد نیست چون لیموعه خیلیی کوچولو بود...

یکی دیگه هم زدم که با هلو و 3 قاشق رب انار و الوچه ترش...

هردوشون عاالی..

عکسو فقط نیگا میکنیااا دلت غش میکنه براش..

 

بعد اینکه 5 شنبه رفتیم دریاا....

اولش خیلیی گرم بود ولی بعد غروب افتاب یکم بهتر بود....هوا افتضااح شرجیه...ااه....دنپاییمو دراوردم که یه چیکه موج بزنه بهش حداقل خنک شم ولی  اب دریاا انقد گرررم بود...

جاتون خالی...

این عکسو برای اون دوستانی گرفتم که مثه خودم عاااشق دریا هستن...

 

 

  • soolin :)

چهارشنبه ی هفته ی پیش نوبت س ف ا ر ت داشتیم...

کمتر از دوماه دیگه از ا ی ر ا ن  م ی ر ی م....

هر روز که به رفتنمون نزدیک میشه حس میکنم دلتنگیم عمیق تر میشه...ینی همش از ذهنم این عبور میکنه که وقتی رفتم,تا لحظه ای که برگردم همش و هر لحظه دلم برای دیدن خانوادم...واسه سفت بغل کردنشون و بوسیدن صورت ماهشون تنگ میشه....اما رفتنو انتخاب کردم چون اینجا تنونستم به هدفم برسم.....امید به خداا

راستش این روزا حالم خوب نیس...

خیلی فکرم قروقاطیه....

حسابی اب روغن قاطی کردم...

 

*یه نکته ی مهمی رو باید تاکیید کنم که فقط خواستم خیلی خلاصه از اوضاع روحیم و اینده ی پیش رو صحبت کنم.یعنی نمیخوام سوالهای جانبی پرسیده بشه.خیلی متشکرم

 

دانلود آهنگ زندگی از هایده

چقد این اهنگ هایده رو دوسدارمممم.....واقعا بهم ارامش میده

  • soolin :)

کاش یه قرصی بوود.ادم میخورد و سریع اتفاقای ناجور زندگیش,تا 8 ساعت یادش بره....بعد اگه دلش میخواست,دوباره میخورد که هی یادش بره که هی یادش بره....

رفتم واسه خودم سلانه سلانه چای دم کردم و ریختم و گذاشتم روبرم که همونطور که میخونم,چای هم بخورم...ولی دارم بجاش هی غصه میخورم هی غصه میخورم.....

خوب شد الان متوجه اوضاع شدم...اره الان بهتر از بعدنه....

اون دوتااا,اون دوتااا,خدایااا....از دستم تنها کاری که برمیاد,دعا کردنه....برای اون دوتااا...برای خودم و امثال من که از این اتفاقای ناجور براشون افتاده و یا در اینده ی نه چندان دور میوفته....crying

  • soolin :)

اخرش این سرماعه خوب که نشد هیچ...منم زجرکش کرد که هییچ....تبدیل به سینوزیت شد خیر ندیده...اااه

واسه تولد صین هرچیی گشتم و گشتم که یه شال خوشرنگ و لعاب گیرم بیااد نیومد که نیومد...

رفتم براش کتاب بخرم....یه رمان خارجی خریدم ولی ترجمه شدش...میخواستم دوتا بخرم ولی از اونجایی که خودم تو این زمینه هییچ تجربه ای ندارم,به همون یدونه اکتفا کردم و خلااص....

بعدش خواستم گل هم بخرم براش...

صبح قبل کلاس رفتم دنبال گل,چندتا مغازه که بسته بود.اونیم که باز شده بودفقط  یه 4 تا گل رزهاش خوب بودن.دیگه گفتم بیچ که میخوام برم کلاس...پیچید و بردم....

وقتی دادم بهش بهش گفتم که شرمنده واقعااا دلم میخواست یه دسته گل نقلی پقلی و جینگیل پینگیل برات درست کنن ولی گلهاشون پژمرده بودواینا....

 

باید بگم اون کاغذ نقش و نگار دار زیرش هم,کاغذ کادوی این کتاب بود

 

 

نمیدونم چرا ولی این عکسه کج شد...حالا مهم نیسwink

 

  • soolin :)

28 خرداد 96 , من اینجا رو باز کردم....الان یکسال و دو روزه که من شما هارو دارم....خیلیی خوشحالم از اینکه شما ها رو دارم...yes

تو این مدت هرچند کوتاه,خیلی به این فضا علاقه مند شدم.چون شانس اشنا شدن با ادمایی رو داشتم که واقعا دوستداشتنی هستن(ینی هستین),خیلی اوقات هم از تجربیاتتون استفاده کردم,از هم صحبتی باشما لذت بردم و خلاصه که شانس اوردم شماهارو پیدا کردم و اینا..امیدوارم منم بتونم همونقدر و حتی بیشتر مفید واقع بشم....heart

دیروز میخواستم پست بذارم ولی یه سری اتفاق پیش اومد که نشد.دیگه الان نوشتم.

______________________________________________________________

فیلم خدمتکار دیدم...وچقدر دلم سوخت برای این سیاه پوستا...

 


______________________________________________________________

خب,الان حتما میپرسید که خب الان چه خبره که اینجور ازمون کمک خواستی؟باشه باشه الان میگم.

بچهاا ,یه چیز میگم,بهم نخندیناااا !!! هفته ی بعد تولد دوستمه و اصلااا چیز درست درمونی به ذهنم نمیرسه.خوااهش میشود یه ایده بدهید...اگه یه دونه هم نبود,2تا بود,دو دونه هم نبود,3 تا بود وغیره,بگین حتمااا.چون من در اسرع وقت باید یه هدیه درست درمون و ابرومند بخرم براش...پلییز هلپ می...blush

  • soolin :)

کلییی کار برای انجام دادن و درس برای خوندن دارم که وقتی بهشون فک میکنم,نمیشه به هیچکدوم اولویت داد از بسس همشون مهم اند...angry

این وسط من با یه الرژی و سرما خوردگی شدید زنده هستم...

واشر بینیمم خرابه و صدام عوض شده و سختمه حرف بزنم چون بنظرم صدام خنده دار شده و الرژی به اب و خاک و غذا و هرچی دلت بخواد...

ولی هنوز امید به زندگی دارم..laugh

نیم ساعته میخوام یه عکس اپلود کنم که متناسب با این پست باشه ولی اپلود نشد که نشد.بیان جان,تو را چه شده؟

  • soolin :)

امروز یه خوابی دیدم که 7 سال انتظارشو کشیده بودم....

لحظه ی اول تو خواب فقط اشکام میریخت پایین و میگفتم:7 سال منتظر بودم...منتظر بودم که بیای به خوابم...خیلی خوشحالم..خدایا شکرت..خدایا شکرت...

از مشکلاتم بهش گفتم...گفتم که چقد سرگردونم و استرس تمام زندگیمو گرفته...از تصمیمی که بعد از 5 ماه,به درست بودنش شک کردم از بس ترس منو احاطه کرده...همه ی این واقعیتهارو با گریه وبغض و اشکایی که امون نمیداد و همینجور میبارید,تو خواب ,بهش گفتم...

دستامو گرفت,یهو گفت:هیسس...همش حل میشه...

اخه من همش داشتم با حالت داد و ناله و گریه اینارو براش میگفتم...ولی حالت قاطع و مطمئنش منو ساکت کرد و همون لحظه یهو از خواب پریدم...شاید باور کردنی نباشه ولی از شدت خوشحالی,قلبم داشت از قفسه ی سینم میزد بیرون و اشکام همینجور میریخت...کسی که کلیی قبولش داشتم و همیشه انتظار میکشیدم که بیاد بخوابم,بلکه یکم از دلتنگیم با دیدنش شسته بشه,خب طبیعتا خیلی خوشجالی داره دیگه...

*ترس داره وقتی بعد 5 ماه از تصمیمی که گرفتی,یکم پشیمون بشی..

دیگه واقعااا ترسیدم....دارم از ترس خفه میشم...خدایاااا منو این وسط....درست بین اسمون و زمین,نذاریااا....indecision

 

 

  • soolin :)

کلا ادمی نیستم که از لوازم ارایش استفاده کنم,یعنی اهل کرم پودر زدن و ریمل و خط چشم و مداد و رژگونه و این صوبتا نیستم...اما عااااشق رژ زدنم...

ینی کلاا ارایش همیشگی من فقط یه رژ زدنه وخلااص..البته اگه بخوام مهمونی برم یا یه جاییکه دیگه خیلییی بخوام چیسان فیسان کنم,یه ریمل و یه خط چشم میکشم و میرم...اصلا حووصله ی کرم پوودر و نمیدونم رژ گونه و اینارو هیچوقت نداشتم...

از بچگی وقتی به رژلبای مامانم  که نگاه میکردم,همیشه درشون باز میکردم و بوشون میکردم. دوسداشتم همشون مال خودم باشه...

مامانم فهمیده بود که چقد رژ دوسدارم.بخاطر همین بهم اجازه داده بود تو خونه,هروقت دوسدارم بزنم...

بزرگتر که شدم برام لب لو(labello) خریدن,مات و خوشبو....خیلی دوسشون داشتم...

دیگه بزرگتر بزرگتر شدم....الانم که هزار رنگ رژ و خط لب دارم...

رنگ رژ هم حتی برام ملاک نیست..مهم زدنشه!...اصلا عااشق بو و حالتشم...یه حس خاصی بهم میده که این حسو وااقعا دوسدارم...

انقد علاقم نسبت به رژلب زیاده که دوسدارم همیشه رژ زده باشم,چه تو خونه و چه بیرون...البته اینم بگم,به پاک شدنش حساس نیستم ولی کلا از خود رژ زدن خوشم میاد...

واقعا دوسدارم بدونم ایا کسی مثه من هست که شیفته ی رژ زدن باشه؟دوستان کیا مثه منن؟؟

 

 

 

  • soolin :)